.
زِ عشقت بند بندِ این دل دیوانه می لرزد
خرابم می کنی اما خرابی با تو می ارزد!
هوشنگ_ایتهاج
زِ عشقت بند بندِ این دل دیوانه می لرزد
خرابم می کنی اما خرابی با تو می ارزد!
هوشنگ_ایتهاج
نمیدانم از آن زمان چند پاییز گذشت
اما من روزهای بسیاری را رو از یک کوچه گذر کردم...
از هر تعلقی که گذشتم،
تواناتر شدم.
هر روز چیزی را ترک کردم
و هر روز چیزی مرا ترک کرد.
با هر ترکی، خاک تنم ترکی برداشت
و چیزی از آن رویید،
بالی شاید، کوچک و شفاف و نامرئی.
پریدن با پرهایی نا پیدا مرا بی پروایی آموخت.
در هر سطر پرندهای میمیرد
و در هر واژه بالی از تنش کنده میشود
تمامی این پرندهها میخواهند از دستهایم انتقام بگیرند
و من بیشتر از هر وقت دیگری دلم میخواهد از تو بنویسم
بگذار این بالها آنقدر سطرها را پر کنند
و آنقدر این آغوش بالهایش بریزد
تا تو ببینی یک دلتنگی ساده چه جان سختی از پرندهها میگیرد...
این روزها بیشتر از همیشه بالهای آغوشم را میچینم
این روزها واژههایم درد میکشند